شمارهٔ ۴۱۸
چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنیفدای همچو توئی صدهزار همچو منی
رخت گلست و قدت سرو و طرهات سنبلنیافریده از این خوبتر خدا چمنی
هر آنکه زلف سیه دید بر عذاز تو گفتبروی تخت سلیمان نشسته اهرمنی
چه حاجتم به ختا و ختن که طرهٔ توپدید کرده ز هر سوختائی و ختنی
برون ز کوی تو حال دل مرا داندغریب در بدر دور مانده از وطنی
بزیر تیغ تو عریان شوند مشتاقانبجای آنکه بپوشند خویش را کفنی
به شهر عشق بهر کوچه بگذرم بینمبه ره فتاده سری یا به خون طپیده تنی
تهی ز عشق سری نیست زانکه مینگرمبدست هرکسی از زلف دلبری رسنی
بعشقبازی از آن دل نهاده است صغیرکه به ز عشق ندیده است در زمانه فنی