شمارهٔ ۱۵۱
من و خاک سر آنکوی که دلدار آنجاستراحت جان و تن آرام دل زار آنجاست
با رخ یار مرا حاجت گلشن نبودهر کجا یار بود گلشن و گلزار آنجاست
گر کنم خاک در میکده را کحل بصرنکنم عیب که نقش قدم یار آنجاست
روز و شب حلقه صفت بر در آن عیسی دمچون ننالم که دوای دل بیمار آنجاست
گر گشایش طلبی جو ز در پیر مغانکانکه لطفش بگشاید گره از کار آنجاست
همچو خورشید که نورش همه جا جلوه گر استهر کجا میروم آن دلبر عیار آنجاست
یوسفا حسن تو را مردم کنعان نخرندجانب مصر روان شو که خریدار آنجاست
نیست از کعبهٔ گل ره بمقام مقصودرهرو کعبهٔ دل باش که دلدار آنجاست
داشت اندیشه صغیر از صف حشر و خردشگفت تشویش مکن حیدر کرار آنجاست