شمارهٔ ۱۶۱
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هستهر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست
منع مجنون نتوان کرد ز بیسامانیکش بصحرای جنون خیمه و خرگاهی هست
حذر از دشمنی نفس نه بدخواهی غیربتر از نفس کجا دشمن و بدخواهی هست؟
مرغ دل چون به سلامت رود از وادی عشق؟که به هر گوشه کماندار و کمینگاهی هست
ای که ره میزندت جلوهٔ یوسف ذقناندیده بگشای که در هر قدمت چاهی هست
باید از خاک رهش دیدهٔ جان روشن کردهر که را دیدهٔ روشن دلِ آگاهی هست
از دل خویش بجو حال دل دوست صغیرکز دل دوست نهانی به دلت راهی هست