گنج

شمارهٔ ۲۵۱

۹ بیت
هر صاحب نامی دمی آرام نداردآسوده دل آنکو بجهان نام ندارد
منعم تو و آنخانهٔ پرگندم و صد غمدرویش جوی غصهٔ ایام ندارد
آن مرغ که رقصان شده از دیدن دانهبیچاره مسکین خبر از دام ندارد
آغاز مکن کجروی ای دوست که هر کاربیرون رود از راستی انجام ندارد
آن بنده تمامست که بر درگه سلطاندر خدمت خود دیده بر انعام ندارد
با بخت هنر سود دهد بهر تو آریزحمت مکش ار طالعت اقدام ندارد
ز اسلام ملاف ار بدلت مهر علی نیستکافر دل تو راه به اسلام ندارد
سلطان نجف آنکه ببام شرف اوره تا به ابد طایر اوهام ندارد
تا گشت صغیر از دل و جان بندهٔ آنشاهاندوه ز انبوهی آثام ندارد