گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۹ بیت
تنها ستمت بهر من ای ماه جبین استیا با همه بی‌مهری و آئین تو این است
کوتاه نمود از همه جا دست خیالمبالای بلندت که بلای دل و دین است
در ظلمت زلف تو دل خضر شود گماز بسکه شکن در شکن و چین سرچین است
این زلف سیاه است بر آن روی چو خورشیدیا روز به شب کفر باسلام قرین است
تا آنکه مگر ره به دهان تو برد دلعمریستکه چون خال لبت گوشه نشین است
از کوی خود ای دوست مرانم سوی جنتبی روی توام کی سر فردوس برین است
یکذره مرا کار به خورشید فلک نیستخورشید من اینست که بر روی زمین است
یکدم نرود عمر که بی غصه نشینمتا رفته غم از دل غم دیگر به کمین است
خوش دار صغیر آنچه که پیش آیدت آخرتا چند توان گفت چنانست و چنین است