شمارهٔ ۲۹۶
گم گردد آسمان و زمین در فضای دلمرغی است جبرئیل امین در هوای دل
از دل متاب رخ که توانی جمال حقبینی عیان در آینهٔ حق نمای دل
خلد برین که آن همه وصفش شنیدهٔیعکسی بود ز روضهٔ دارالصفای دل
چون گشت کاروان وجود از عدم رواندل پیش بود و کون و مکان در قفای دل
بین دل برای کیست که شد خلق عالمیبهر تو و تو خلق شدی از برای دل
آن سلطنت که بهر سلیمان دهند شرحدادش خدا از آنکه شد از جان گدای دل
اوصاف دل چسان من بی دل کنم بیاناز دل که آگه است بغیر از خدای دل
این گونه گونه رنگ که بینی بود تمامانوار روی شاهد خلوت سرای دل
با آنکه آسمان وزمین نیست در خورشگنجد بدل خدای بنازم فضای دل
جای خدا بدل بود این خود معین استآن سینه را بجو که در آن هست جای دل
حق را مکان بدل بود و بس ز حق صغیربیگانه است هر که نشد آشنای دل