شمارهٔ ۳۶۹
آنکس که داده نسبت روی ترا بماهالحق یک آسمان و زمین کرده اشتباه
مشکل که جز قفای تو پوید ره دگرای سرو ناز هر که به بیند ترا براه
کس سرو را ندیده که پوشد ببر قباکس ماه را ندیده که بر سر نهد کلاه
برقع فکن بر آینهٔ رخ هر آینهترسم که در قفای تو مردم کشند آه
چون میروی براه تو غیرت مرا کشدبس میکنند مردمت از هر طرف نگاه
کوهی است بار عشق تو و من بحیرتمکاین کوه را چگونه کشم با تنی چو کاه
عمریست کز غم تو همی اشگ آه منآن یک رسد بماهی و این یک رود بماه
آن سیم غبغب و لب خندان هر آنکه دیدگفتا گشوده غنچه دهن وقت صبحگانه
دانه صغیر یار که من عاشقم بر اوبر دعوی من است خود او بهترین گواه