شمارهٔ ۲۰۶
چون بت من شانه بر زلف چلیپائی کشددل عنانم از مسلمانی بترسائی کشد
بار عشقی را که من در ناتوانی میکشمکی تواند آسمان با آن توانائی کشد
حاصلش جز لغزش پا نیست اندر راه عشقآنکه هنگام بلا دست از شکیبائی کشد
عاشقی نازم که بعد از مرک مجنون نام اوتا قیامت بهر لیلی بار رسوائی کشد
خاک بوسد پای یار و خلق عالم خاک رابندگی کن خواهی ار کارت بمولائی کشد
تا بود جان بر لب جانان هوس دارم بلیکی مگس پا از در دکان حلوائی کشد
در جهان هر کس ز مینای قناعت مست شدهمتش کی منت از این چرخ مینائی کشد
صحبت تنها ملال آرد صغیرا سعی کنحالتی جو تا مگر رختت به تنهائی کشد