شمارهٔ ۲۰۵
هر آنکو سر بخاک درگه پیر مغان داردبیمن اختر فیروزخوش بختی جوان دارد
خلوصآور بپیش و جان خلاص از حول محشر کنکه زر تا نیست خالص بیم روز امتحان دارد
گمانم اینکه نفس مطمئنی نیست جز عاشقکه عاشق نی ز دوزخ باک و نی شوق جنان دارد
غلام همت آن عاشقم کز جور جانانهبجان صد آتش و قفل خموشی بر دهان دارد
سر و سامان ز درویشان مجو دل بر قفس بستننه از مرغی است کاندر شاخ طوبی آشیان دارد
جهانرا خواجه خواهد در خط فرمان خویش آردتو پنداری ز دیوان قضا خط امان دارد
صغیرا یاد مرگ از دل کند مهر جهان بیرونبیاد آور بهار عمرت اندر پی خزان دارد