گنج

شمارهٔ ۱۰

۷ بیت
به چنگ آرم شبی گر طره جانانهٔ خود رابپرسم مو به مو حال دل دیوانهٔ خود را
اسیر دانهٔ خال لب یارم من ای زاهدمکن دام دل من سبحهٔ صددانهٔ خود را
کجا منت کشم از ساقی تا مشفق گردونکه من پر کرده ام از خون دل پیمانهٔ خود را
کسان بندند سد در راه سیل از بیم ویرانیخلاف من که وقف سیل کردم خانهٔ خود را
مکافات ار نخواهی برمیفکن خانمان از کسکه دارد دوست هر مرغ ضعیفی لانهٔ خود را
چو خواهی رفتن و بگذاشتن افسانه‌ای از خودبه نیکی در جهان بگذار هان افسانهٔ خود را
سر و کار است هر کس را صغیر آخر بگورستانچه کم بینی کنون از قصر شه ویرانهٔ خود را