گنج

شمارهٔ ۹

۷ بیت
از آن ندیده کسی آفتاب روی تو راکه پرده گشته تجلی رخ نکوی تو را
توان گذشت ز هر آرزو ولی هرگزز دل بدر نتوان کرد آرزوی تو را
کسی که نیست اسیر تو کو که من به جهانبه گردن همه بینم کمند موی تو را
مراد رهرو دیر و کنشت و کعبه توئیکه جمله در طلب افتاده اند کوی تو را
کجا به غیر دهد فتنه جهان نسبتکسی که دیده چو من چشم فتنه جوی ترا
سواد چین و ختا را دهم به شکرانهبه چنگ آرم اگر زلف مشگبوی ترا
چنان که بلبل شوریده وصف گل گویدصغیر ورد زبان کرده گفتگوی ترا