شمارهٔ ۲۳۳
دلم نظر سوی آن زلف پرشکن داردبلی غریب نظر جانب وطن دارد
بتی که نیست مرا غیر او دگر یاریهزار عاشق دیگر به غیر من دارد
ز خاک بهر چه با داغ سر زند لالهبدل نه گر غم آن سرو سیمتن دارد
از آن خوش است بتنگی دلم که اینحالتبیادگار از آن غنچهٔ دهن دارد
زمن گریخت دل و رفت در چه ذقنشبحیرتم که چه اندر چه ذقن دارد
روا بود که بپوشد چو من نظر ز چمنکسی که بر گل رویش نظر چو من دارد
ز خاک ره بت من دارد آن کرامت هاکه عیسی از لب و یوسف ز پیرهن دارد
ز عشق من شده حسن تو شهره در عالمکه شهرت اینهمه شیرین ز کوهکن دارد
ز نیستی بطلب امن و عافیت آریچه باک رهرو مفلس ز راهزن دارد
زنی شنید صغیر آنچه بایدش واعظدگر چگونه ترا گوش بر سخن دارد