گنج

شمارهٔ ۲۳۲

۹ بیت
هر دل به ‌امیدی پی دلدار برآمدزان جمله دل من پی دیدار برآمد
حالی همه جا مینگرم طلعت او راصد شکر که کام دلم از یار برآمد
برگوش من آن زمزمه از جمله اشیاءآید که ز منصور سر دار برآمد
بر در قدم یار بیفکندم و صد شکرکز دست من دلشده این کار برآمد
جز اهل دل او را نشناسد و نبینندبا آنکه ز خلوت سر بازار برآمد
الحق که بود آیتی از حس و جمالشهر گل که بطرف چمن از خار برآمد
می خواست که از اهل نظر دل بربایدبا این همه کرو فر و آثار برآمد
حیف است نرفتن بخریداری آنشوخکانشوخ بدنبال خریدار برآمد
خوش چنک تو افکند بدان طره صغیراآهی که ترا از دل افکار برآمد