شمارهٔ ۲۳۱
دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کردنازم به همتش که مرا سرفراز کرد
یک بوسه زان دو لعل بصد جان برابر استالحق که جای داشت بما هر چه ناز کرد
نازم به نقطهٔ دهن او که بی سخناز هست و نیست بر دل من کشف راز کرد
پر گشته است شهر ز دیوانه آن پریگوئی گره ز سلسلهٔ زلف باز کرد
عاشق به کار خویش دمی وا نمیرسدمحمود عمر خود همه صرف ایاز کرد
بر یاد چشم و ابروی دلدار بود و بسعارف اگر که خورد می و گر نماز کرد
زاهد ز من همی دل و دین خواهد این گدابنگر که دست در بر مفلس دراز کرد
رو چاره جوی ای دل بیچاره از علیبایست چاره را طلب از چاره ساز کرد
شاهی که داد بندگی خود چو بر صغیریکبارهاش ز هر دو جهان بی نیاز کرد