شمارهٔ ۴۱۲
برو بجو ز عمل مونسی و داد رسیکه مونست نبود جز عمل بگور کسی
عروس دهر گرت یار شد تو غره مشوکه دیده همچو تو داماد این عجوزه بسی
نفس نفس گذرد عمر و سال گردد و مهتو را به هر نفسی در سر اوفتد هوسی
چگونه منکر حشری بحالتی که خدایحیات تازه ببخشد ترا به هر نفسی
فریب غول بیابان مخور مرو از راهبدار گوش دل خود بنالهٔ جرسی
برو ز حق بطلب راه وادی ایمنکه چون کلیم دلیل رهت شود قبسی
مکن ز دست رها دامن علی چو صغیرکه جز علی نبود در دو کون دادرسی