شمارهٔ ۴۱۳
گفت دانا پدری با پسر از آگاهیآن بیابی که برای دگران میخواهی
راسترو باش چو ماهی که خوری آب زلالنه چو خرچنگ خوری آب گل از کجراهی
آخر کار اگر چاره نباشد جز مرگای برادر چه گدایی و چه شاهنشاهی
عاقبت منزل تو قطعه زمینی است اگرقاف تا قاف بگیری و ز مه تا ماهی
دست و پا جمع کن و توشهٔ راهی بردارغافل این قافله رحلت بودش ناگاهی
کی به فردای قیامت شودت قدر بلندتو که در حق خود امروز کنی کوتاهی
با خدا کار خود انداز مگر نشنیدینار نمرودی و گلزار خلیل اللهی
مرگ را وقت چه سالست و چه ماهست و چه روزهیچکس را به جهان نیست از آن آگاهی
به تو گفتند صغیرا که بدین راه بروتو بدان راه روی هست مگر دلخواهی