شمارهٔ ۲۸۷
بی دوست دست میندهد بهر ما نشاطالا به وصل دوست نداریم انبساط
هر دم که با حبیب نشینیم فارغیماز خوف و امن و راحت و محنت غم و نشاط
آن کس که کرد طی ره باریک عشق راگو شاد باش زانکه گذر کردی از صراط
مربوط شد به عالم انسانیت یقینبا اهل عشق یافت هر آن کس که ارتباط
زاهد مگو فسانه که بیزار شد دلمغیر از حدیث عشق ز هر گونه اختلاط
ای آن که آرزوی سلیمانیت بودبرگو که در کجاست سلیمان چه شد بساط
در آرزوی منزل مقصود سوختیمخرم دمی که رخت ببندیم زی رباط
سوی خدا گریخت صغیر از خودی بلیجز بر محیط رو به کجا آورد محاط