گنج

شمارهٔ ۲۵۵

۸ بیت
اهل دل بر در دل حلقه چو رندانه زدندنه در کعبه دگر نی در بتخانه زدند
می و میخواره و ساقی همه دیدند یکیعارفان از می‌توحید چو پیمانه زدند
عاشقان پا بسر جان بنهادند آنگاهدست در زلف خم اندر خم جانانه زدند
دل صد چاک بدان طره تواند ره بردبی سبب خود بجنون مردم فرزانه زدند
یکجهت باش که مردان حق از یکجهتیخیمه بالاتر از این طارم نه گانه زدند
خرمنی نیست که ایمن بود از آتش عشقاین شرر بر دل هر عاقل و دیوانه زدند
باخبر باش که بیرون نبرندت از راهرهزنانی که ره خلق به افسانه زند
چون صغیر از پی آنطایفه میپوی که پایبسر عالمی از همت مردانه زدند