شمارهٔ ۱۱۷
لب تو ریخت چنان آبروی آب حیاتکه رخت خویش ز خجلت کشید در ظلمات
من و گذشتن از چون تو دلبری حاشاتو و نشستن با عاشقی چو من هیهات
نه من وفات ندیدم که همچو من بسیاربیافتند وفات و نیافتند وفات
بسیر دادن جان آئیم بسر ورنهگر از وفات بود آئی از چه وقت وفات
زبند عشق پس از مرگ هم خلاصی نیستگمان مبر دهدت مرگ از این کمند نجات
بمردم از غم لعلت چسان روا داریکه تشنه جان بسپارم کنار آب حیات
دمی که با تو نشینم ز خویش بی خبرمچنانکه هیچ ندانم حیات را ز ممات
علامتی ز دهان تو هیچ ظاهر نیستمگر خود از سخن این نفی را کنی اثبات
شها رخت دل و دینم بعرصه گاه نظرچنان ربود که چون عقل خویش گشتم مات
روان تازه صغیر از سخن بمرده دهدگرش تو از لب شیرین کنی دو بوسه برات