گنج

شمارهٔ ۱۱۸

۹ بیت
روزگاریست که چون حلقه مقیمم بدرتاز چه لطفی نبود با من بی پا و سرت
من و پیمان تو از لاغری و از سستینه عجب هر دو نیاییم اگر در نظرت
نه نهان از بصری و نه عیان در نظریمی ندانم که پری نام نهم یا بشرت
گرچه هستی تو خراباتی و هرجایی لیکجز بخلوت نتوان دید رخ چون قمرت
شکرلله که شدی از رخ او عکس پذیرشستم ای آینهٔ دل چو ز خون جگرت
همچو جبریل بجایی نرسی ای سالکگر بدل هست غم سوختن بال و پرت
نشوی باخبر از یار و نیابی مقصودمگر آندم که ز خود هیچ نباشد خبرت
ایکه اندر طلبش گرد جهان میگردیتا که از پای نیفتی ننهد پا به سرت
قندش از یاد رود در همهٔ عمر صغیرهر که آگه شود از گفتهٔ همچون شکرت