شمارهٔ ۱۱۹
تا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیستدل نیست لحظه ئی که خروشان چو چنگ نیست
مانند دف همی خورم از دست غم قفاتا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیست
با غیر خوش بصلحی و با آشنا به جنکآگه کسی بکار تو زین صلح و جنک نیست
دیوانه تا شدم ز غمت در قفای منآن طفل کو که دامن او پر ز سنک نیست
از تیر غمزهٔ تو کند زاهد احترازغافل که هر دلی هدف این خدنک نیست
تنها نه از غم دهنت تنگدل منمدر شهر کو دلی که از این غصه تنک نیست
آنکس که دل به نرگس و گل داده باخبرزان چشم نیمخواب و رخ لاله رنگ نیست
در بزم ما حکایت حسن است و عشق و بساینجا حدیث رستم و پور پشنگ نیست
ترسم که می نخورده رسد محتسب ز درساقی شتاب کن که مجال درنگ نیست
بد نام اگر شدیم بعشق بتان چه باکما را دگر صغیر غم نام و ننگ نیست