گنج

شمارهٔ ۲۷۸

۸ بیت
آنکه گشتیم و نجستیم در اطراف جهانشنیک در خویش چو دیدیم بدل بود مکانش
جذبهٔ عشق چنان برده دوئی را زمیانهکه بخود می‌نگرم دیده چو گردد نگرانش
کسی آگاه از این صحبت من نیست جز آنکوعکس جانانه فتاده است در آئینه جانش
سر دلدار نهان ماند و از اینست که آنرابکس ار پیر مغان کرد بیان دوخت دهانش
خواست گوید سخنی شمع از آن راز نهفتهسخنش شعلهٔ آتش شد وزانسوخت دهانش
چیست در میکده عشق که هر کس بدر آیدخوش سبکبار نمایند بیک رطل گرانش
جای یک بوسه زمین آن خود از میکده دارمبخدا گر بفروشم بهمه ملک جهانش
کیست از منطق گویای تو گوینده صغیراکه همه کنز معانی و رموز است بیانش