گنج

شمارهٔ ۲۷۹

۶ بیت
کسی که سرمه نکرد از غبار رهگذرشنبود اهل نظر خاک عالمی بسرش
بسینه دل ز طپیدن هم او فتاد افغانکه ماند در قفس اینمرغ و ریخت بال و پرش
ببرد حاصل ایام زندگانی خویشکسی که در همهٔ عمر دید یک نظرش
اگر نه وصف لبش را به غنچه گفت صباز چیست چوندل من گشت پر ز خون جگرش
بود حرام کنند ار سخن ز آب بقادر آن مقام که صحبت رود ز خاک درش
به روزگار بیاموخت هر کسی هنریصغیر عاشقی‌ آموخت این بود هنرش