گنج

شمارهٔ ۲۹۱

۹ بیت
عمریست تا به تیر غمت گشته‌ام هدفشاید زمام وصل تو را آورم بکف
نازم بگیسوی تو که در آرزوی آنبس روزها سیه شد و بس عمرها تلف
یکباره گر نقاب بگیری ز روی خودمه یکطرف برآید و خورشید یکطرف
مژگان و چشم مست تو را هر که دید گفتلشگر برابر شه ترکان کشیده صف
سر مینهم بپای تو با عجز و با نیازجان میدهم براه تو با شوق و با شعف
بادا همیشه غرقهٔ دریای ابتلاآندل که نیست گوهر عشق تو را صدف
ای دل در آز پرده که راز تو گفته شدبا صوت تار و نغمهٔ مزمار و بانگ دف
پیر مغان گرم بغلامی کند قبولدر روزگار هست مرا بس همین شرف
از خلق این زمانه نشد حل مشگلیدست صغیر و دامن شاهنشه نجف