شمارهٔ ۶۱
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانتزیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسماغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت
صد سنک جفا هر دم گردون زندش بر سرآنرا که بود شوری از بستهٔ خندانت
خواهی شب مشتاقان گردد همه صبح ایمهدر اول شب بگشا از مهر گریبانت
ای وصل ترا دایم دل مایل و جان شایقباز آی که مشتاقان مردند ز هجرانت
هر لحظه کنی از نو شادم بغمی آیاگشتم به چه خدمت من شایستهٔ احسانت
الا که بیاویزد در زلف تو دل ور نهبیرون نتواند شد از چاه زنخدانت
از تیغ جدا سازی گر بند ز بندم رامن همچو قلم دارم سر در خط فرمانت
خواهی اگر آگاهی از حال صغیر ایجانکن موی به مو تحقیق از زلف پریشانت