شمارهٔ ۱۲۱
ما را بجز از روی تو منظور نظر نیستما را بجر از کوی تو مأوای دگر نیست
از جور رقیبان ز رهت روی نتابممن وصل تو میجویم و خوفم ز خطر نیست
قدر رخ خوب تو نداند همه چشمیهر بی سر و پایی به جهان اهل نظر نیست
گو خون جگر نوش کن و خاک بسر ریزآنرا که ز دیدار تواش شوق بسر نیست
گر عشق نداری بر کس قدر نداریقدری نبود آن شجری را که ثمر نیست
گر دست ز افتاده بگیری هنر آنستور نه زدن پای به افتاده هنر نیست
ما بوسه نخواهیم جز از لعل لب یارآری مگسانرا هوس الا بشکر نیست
جانا ز صغیر ار نکنی یاد چه تدبیرشاهی و تو را جانب درویش گذر نیست