گنج

شمارهٔ ۱۲۲

۶ بیت
شیرم ولی اسیر به دام غزال دوستچون نی تهی ز خویشم و پر از مقال دوست
در روی خلق دیدهٔ حیرت گشوده‌امبینم مگر جمال عدیم المثال دوست
منعم مکن که خاک ره دشمنان شدمگشتم چنین مگر که شوم پایمال دوست
از بار غم بود الف قامتم چو دالدر آرزوی قامت با اعتدال دوست
صد زخم خار هجر بخوردیم و عاقبتیک گل نچیده‌ایم ز باغ وصال دوست
دارند مردمان به دل خود بسی خیالدر دل صغیر را نبود جز خیال دوست