شمارهٔ ۲۰۱
شوخی به همه خلخ و فرخار نباشدکاندر بر تو با همه فر خوار نباشد
از سبحه و زنار بود زلف تو مقصددر دیر و حرم غیر تو دیار نباشد
چون دیده ببندم توام اندر دلی و بسچون باز کنم جز تو پدیدار نباشد
روی تو بهر دیده پدیدار و لیکنهر دیده ترا قابل دیدار نباشد
منصور بصد شوق سوی دار شد آریپا بست تو باکش ز سر دار نباشد
با باد صبا سر دل خویش بگوییدکاین بی سر و پا محرم اسرار نباشد
چون گنج نهفتم بدل خود غم خود رابا هیچ کسم حاجت گفتار نباشد
زیرا که اگر دوست بود به که نرنجدور خصم بود به که خبردار نباشد
شادی دو عالم غم یار است صغیراصد شکر تو را غیر غم یار نباشد