گنج

شمارهٔ ۱۸

۷ بیت
جانا ز روی خویش بر افکن نقاب راتا کی نهان به ابر کنی آفتاب را
مغرور حسن خود شده خوبان شهر مصرای یوسف از جمال برافکن نقاب را
بنشسته ام به راه که شاید من گداگویم سلامی آن شه مالک رقاب را
حالی که لاله را قدح باده بر کف استساقی مکن دریغ ز مستان شراب را
ما درس معرفت ز خط یار خوانده ایمبگذار در مقابل زاهد کتاب را
دیدم به خواب خنجر خونین به دست یارجویا شدم ز ابروی او شرح خواب را
گفتا صغیر قتل تو تعبیر خواب توستآورده بود کاش به فعل این جواب را