گنج

شمارهٔ ۷

۷ بیت
هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش رامانند شب سازی سیه روز من دلریش را
خویشان دهندم پند و من بیگانه ام ز ایشان بلیعشق تو هر جا پا نهد بیگانه سازد خویش را
شاهان عالم را بود گاهی نظر سوی گداای خسرو خوبان ببین یک ره من درویش را
بی شک ببازد دین و دل زنار بندد بر میانزاهد ببیند گر چو من آن زلف کافر کیش را
نوش است وصل آن صنم نیش است طعن بیخبرخواهی اگر آن نوش را آماده شو این نیش را
جز یار کو جز یار کو عاشق شو و او را ببینای فلسفی یک سو بنه این عقل دوراندیش را
آن اصل هر بیش و کمت خواهی درآید در نظربیرون کن از دل ای صغیر آمال کم یا بیش را