گنج

شمارهٔ ۶

۷ بیت
چو من آراستم ز آیینه دل جلوه‌گاهش راز مهر افکند در آن عکس روی به ز ماهش را
سپاه غمزه در هر ملک دل کان شه برانگیزدبویران ساختن اول دهد فرمان سپاهش را
نه تنها بر دلم تیر نگاه انداخت کز مژگانهزاران تیر آمد در قفا تیر نگاهش را
بهشتی رو بتی دارم که بهر سرمهٔ چشمانبه زلف عنبرین روبند حوران خاک راهش را
چو من دانم خراب و مات و بیخود گردی ای ناصحاگر چون من ببینی عشوه های گاه گاهش را
به دشت عشق ای یاران کدامین ابر میباردکه غیر از درد و رنج و غم نمیبینم گیاهش را
کسی گر خواهد از حال صغیر آگه شود برگوبپرس از ماهی و مه داستان اشک و آهش را