شمارهٔ ۵
زاهدا کمتر نصیحت کن من دیوانه رادر من افسون در نگیرد بس کن این افسانه را
مدتی شد بی نصیب از سنگ اطفالم دریغامتیازی نیست دیگر عاقل و دیوانه را
از جدائی نی عجب گر من چو نی دارم نواهرج اندر ناله آرد استن حنانه را
آشنا کن خود به اهل دل که در بحر وجودنیست غیر از دل صدف آن گوهر یکدانه را
یافت وصل شمع چون پروانه از خود درگذشتدرگذر از جان تو هم جوئی اگر جانانه را
پای تا سر ز آتش حسرت بسوزی همچو شمعدانی اندر سوختن گر لذت پروانه را
روی و مو هرگاه آرایش دهد دلدار منبوسم و بویم گهی آئینه گاهی شانه را
نازم آن ابروی محرابی که برد از خاطرممسجد و دیر و کنشت و کعبه و بتخانه را
پنجه زر پاش خور بگرفته از عالم زمامزر فشان و رام کن هم خویش و هم بیگانه را
این نوا دارد صغیر از عشق حیدر گر هزاردارد از سودای گل آن نالهٔ مستانه را
دل بود پیمانه و مهر علی می دورهاستتا که من لبریز دارم زان می این پیمانه را