شمارهٔ ۴
زین سرونشان یافتم آن سرونشان راآن سرونشان نازم و این سرونشان را
زلفش بربود از من و خلقی دل و دانمنستانم از او چون دگران من دگر آن را
چشم و مژه و ابروی او یا دو کمانداربر قصد هم آورده به کف تیر و کمان را
رفتیم پی گندم خالش من و آدماو داد مکان از کف و من کون و مکان را
بر خلق جهان تنگ شکر جای کند تنگآرد به شکر خنده چو آن تنگ دهان را
در آتش رخ دانیش آن خط سیه چیستدودیست که بنموده سیه روز جهان را
نتوان سر موئی به میان فرق نهادنبا موی بسنجی اگر آن موی میان را
برخاستهام از سر جان بر سر آنمتا سازمش ایثار به مقدم سر و جان را
آری نشود گر سر من خاک ره دوستبر دوش کشم بهر چه این بار گرانرا
بین پایهٔ نازش چه بلند است که بر خاکنادیده کسی سایهٔ آن سرو روان را
عیبی به وجودش نتوان یافت صغیراجز این که وفا نیست مر آن روح روان را