شمارهٔ ۱۶۴
زمین گوئی به پیش پای عشق استکفی افلاک از دریای عشق است
ز اول تا به آخر آنچه بینیبه بازار جهان سودای عشق است
در این مستان لایعقل شب و روزبپا هنگامه و غوغای عشق است
بگفتم عقل چبود عاشقی گفتگل خود رویی از صحرای عشق است
صف محشر زند بر هم ز مستیهر آنکو مست از صهبای عشق است
ز دنیا کم نکوهش کن که آن راچو نیکو بنگری دنیای عشق است
دو عالم صورت عشق است آنگاهدر این صورت علی معنای عشق است
صغیر از آرزوها دل تهی کنکه یکدل داری آن هم جای عشق است