گنج

شمارهٔ ۲۸۵

۷ بیت
برفت عمر و نگشتم ز هجر یار خلاصنشد دلم ز غم و رنج بیشمار خلاص
کجایی ای اجل ای چاره ساز مهجورانبیا که سازیم از درد انتظار خلاص
چرا نه پای اجل بوسم از سر رغبتکه مینمایدم از دست روزگار خلاص
براستی که رود هر که از جهان بیرونشود ز بازی این چرخ کجمدار خلاص
چه سالهاست که دارم بدل غمی زانغمندانم آنکه شوم کی من فکار خلاص
خلاص یافتم از صد هزار غم بجهانوزین غمم نشود جان بیقرار خلاص
صغیر از آن طلبم مرک تا مگر گردماز این غمی که بدان گشته‌ام دچار خلاص