گنج

شمارهٔ ۲۸۴

۹ بیت
دوستان با که دهم شرح پریشانی خویشکه چسان گشته سیه روزم از آنزلف پریش
روز از شب ننهم فرق و مسا را ز صباحدشمن از دوست نمیدانم وبیگانه ز خویش
ناصحم گو ندهد پند که سودی نکنددل دیوانه کجا وسخن خیراندیش
خواهی ار حال دلم پرس از آنطره که منروزگاریست ندارم خبری از دل خویش
نه من آشفتهٔ آن طره طرارم و بسجان نبرده است مسلمانی از اینکافر کیش
کی میسر شود آسایش حال سلطانگر نباشد پی آسایش حال درویش
تو و اندوختن سیم و زر ای خواجه که مابگرفتیم ره فقر و فنا را در پیش
من که دارم گنه آید سوی من عفو الهزانکه درمان سوی درد آید و مرهم سوی ریش
نیست غم گر نشود کم غم بسیار صغیربلکه شاد است که هر لحظه غمش گردد بیش