شمارهٔ ۲۸۳
گر کنم از برگ گل اندیشهٔ پیراهنشترسم آسیبی رسد ز اندیشهٔ من بر تنش
از پریشانی بزلفش دارم ار نسبت چه سودکاش میبودی چو زلفش دستم اندر گردنش
خاک راهش گشتهام شاید نهد پا بر سرماو همی ترسد زمن گردی رسد بر دامنش
تا بتیر غمزهام کرد آن کمان ابرو نشانشد یقینم هست چشم التفاتی با منش
گر براندازد نقاب از چهره آن یار عزیزصد چو یوسف خوشه چین باشند گرد خرمنش
عاشقانش را ز رخ آن شهسوار ماهرومات سازد تا نگیرد کس عنان توسنش
با همه شیری اسیر چشم او گشتم صغیرالحذر از نیروی آن آهوی شیرافکنش