شمارهٔ ۳۵۴
دری به از در یکتای با صفای سخنخرد نیافت بگنجینهٔ خدای سخن
سخن بهای دو عالم توان شودام ادو کون مینتواند شود بهای سخن
کند ز فیض نظر خاک تیره زر آنکومس وجود رساند به کیمیای سخن
سخن درست بگوی و همیشه باقی باشکی باقی است سخنگوی در بقای سخن
جهان که هست گره در گره گشایش آنخدای داده بدست گره گشای سخن
بهشت و آن همه وصفش چو مرتعی ماندبه پیش باغ فرح بخش باصفای سخن
گهر به خاک میفکن ز بیخودی یعنیسخن مگوی مگر بهر آشنای سخن
مقدم است بکون و مکان سخن که نهادخدا بنای دو عالم پس از بنای سخن
سخن بوصف نیاید در این مقام صغیرببند لب ز سخن زانکه نیست جای سخن