شمارهٔ ۱۴۹
آنکس آگه ز پریشانی احوال من استکه چو من بستهٔ آنزلف شکن در شکن است
بار افکند به زلفش دلم از بهر غریبهرکجا شب بسر دست درآید وطن است
ندهم تاری از آن طره اگر بخشندمهر قدر مشگ که در کشور چین و ختن است
دهن اوست بسی تنگتر از غنچه ولیتنگتر از دهن او دل خونین من است
بهوای رخ معشوق و بیاد رخ گلروز و شب زمزمه کار من و مرغ چمن است
صحبت از کوه کن و قصه ز شیرین مکنیددور دور من و آن خسرو شیرین دهن است
دیدنش غم برد از دل که بود غبغب اوآب و خط سبزه و رخ معنی وجه حسن است
سخنی گفت بگوش دل من پیر مغانکه دو عالم همه تفسیر بر آن یک سخن است
هر کسی را بکسی چشمام ید است و صغیربندهٔ عاطفت شیر خدا بوالحسن است