شمارهٔ ۱۴۸
دل ز راه دیده از نور جمالش روشن استاندر این کاشانه تابان آفتاب از روزنست
زاهدا حق را تو میخوانی ز عرش و من ز دلاز خدا دوری تو کوته کن سخن حق با منست
از لباس طبع بیرون آمصفا شو که هیچرنگ و بویی نیستش تا غنچه در پیراهن است
بی گره چون رشتهشو تا طی نمائی راه عشقورنه درمانی که تنک اینره چو چشم سوزنست
چند پیش خوشه چینان میبری دست طمعآنچه میخواهی تو زینان پیش صاحب خرمنست
ای بسا کس را که دعوی سلیمانیست لیکظاهر ایشان سلیمان و درون اهریمنست
دل بدست آور که خلق و خالقت دارند دوستزانکه پیش خلق و خالق اینصفت مستحسنست
از گلستان جهان آنانکه پوشیدند چشمخود درون جانشان صد گونه باغ و گلشنست
صبر کن بر محنت دوران که راحت در قفاستگرچه تاریکست شبام ا بصبح آبستنست
آنچه میگویند شرح عشق اینها گفتنیستهست مطلبها بسی کاینها برون از گفتنست
رو بخر با نقد هستی نیستی همچون صغیرکاین متاع پربها ایمن ز دزد و رهزنست