شمارهٔ ۳۸۴
بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابیبربوده صبر و تابم رخ به ز آفتابی
چو بره نشینم او را بره دگر خرامدچو کنم سئوالی از وی ندهد مرا جوابی
در او به لابه کوبم که شدن بکوی آن مهبجز از در تضرع نتوان بهیچ بابی
بجز از خط نکویان نشوی ز عشق آگهکه رموز عشق را کس ننوشته در کتابی
ز جمال یار دانی چه بود قمر فروغیز محیط عشق دانی چه بود فلک حبابی
نرسد بوجد و حالی کسی از حضور زاهدکه نخورده است هرگز کسی از سراب آبی
من و مهر آنکه نبود چو عداوتش گناهیمن و عشق آنکه نبود چو محبتش ثوابی
علی آن سرور جانها علی آن سکون دلهاکه به لطف او ندارم ز قیامت اضطرابی
چو زند صغیر ازو دم بودش یقین که هرگزبهزار گونه عصیان نکند حقش عذابی