شمارهٔ ۲
ز ممکنات توان دید طلعت او راکه یک یک آینهاند آن جمال نیکو را
گرش مشاهده خواهی ز خویش چشمبپوشکه او ز دیدهٔ خود بین نهان کند رو را
ز خویش گم شو و آنگه خدای را میجویکه واجبست ز خود گم شدن خداجو را
تهی نکرده ز هر بو مشام کی شنویشمیم دلکش آن طرهٔ سمن بو را
رواست کار خدایی ز دوستدار خداکه اتصال به آن بحر باشد این جو را
درآ به مذهب عشق و فسانه بین و فسونمیانهٔ ملل این شورش و هیاهو را
مگر صغیر نداند حکایتی جز عشقکه نیست جز سخن عشق بر زبان او را