گنج

شمارهٔ ۳۶۳

۸ بیت
خبرم نیست ز سر تا شده سودائی تودر برم گمشده دل تا شده شیدائی تو
دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمودجان فدای تو و انفاس مسیحائی تو
آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدمهمه را از تو و از سینهٔ سینائی تو
گوهری کز پی آن گرد جهان میگشتمیافتم عاقبت اندر دل دریائی تو
تو ز مولائی خود بندگی من بپذیرکه من از جان شده‌ام بنده مولائی تو
ناتوانم من سودازده‌ ای خضر طریقدست جان من و دامان توانائی تو
چه دهم شرح غم خویش که سر دل منهمه مکشوف بود در بر دانائی تو
سرمه چشم نما خاک ره پیر صغیرتا کند خرق حجب قوه بینائی تو