شمارهٔ ۳۵۷
هرکس ندیده غارت و یغمای ترکمنببند اسیر بردن و تاراج تُرک من
دانم که دل از او نتوانم دگر گرفتمشکل بود اسیر گرفتن ز ترکمن
گفتم مگر دو اسبه گریزم ز دست غمآن هم نشسته بود چو دیدم به تَرک من
از من که تَرک جان بنمودم به راه یارغیر از وفا چه دید که بنمود تَرک من
با تاج شه صغیر برابر نمیکنماین افسر نمد که تو بینی به تَرک من