گنج

شمارهٔ ۳۵۶

۱۰ بیت
به ماه عارض خود زلف را حجاب مکنسیاه روز من و روی آفتاب مکن
بکن هر آنچه که خواهی ولی مرو ز برممرا به آتش هجران خود کباب مکن
کنونکه خرمنم ای برق سوختی دیگربرای رفتن خود این قدر شتاب مکن
بس است طعن رقیب و جفای چرخ مرادگر تو بر من آزرده دل عتاب مکن
برای بوسی از آن لب که هست آب حیاتفدای ناز تو گردم دل من آب مکن
بدین جمال ترا در جزا حسابی نیستبریز خونم و اندیشه از حساب مکن
چو نیستت سر صحبت بمن سلام مرادریغ ای مه بی مهر از جواب مکن
درستکاری خود دیدهٔی بدل شکنیکه از شکستن دل گفتت اجتناب مکن
ز چشم مست تو از دست رفته‌ام ساقیدگر حواله به من ساغر شراب مکن
بگفت دوش به گوش صغیر هاتف غیبکه تکیه جز به تولای بوتراب مکن