شمارهٔ ۱۴۲
ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافتجان را همه آسیبی و دل را همه آفت
جان را بود آن لطف که در جسم کند جایتو جای بجان کرده ای از فرط لطافت
پرداختم از غیر تو دل بهر تو آریرو بند کسان خانه به هنگام ضیافت
تا خود چه شود کار من و ساقی و مطربکاندل به لطافت برد و این بظرافت
گر همرهی خضر دهد دست توان کردیک چشم زدن طی دو صد ساله مسافت
چون گوی فکن در قدم پیر مغان سرتا آنکه ز میدان ببری گوی شرافت
گردید صغیر از دل و جان بندهٔ شاهیکز امر حقش داد نبیام ر خلافت