گنج

شمارهٔ ۳۸۰

۱۰ بیت
ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانیبستم دچار گردی تو بوقت ناتوانی
عجب است اگر ز چشمت نفشاند آسمان خونچو تو اشک چشم مظلوم بخاک ره فشانی
عجب است اگر نخیزند بکینت اهل عالمکه تو شادمان نشینی دگری بغم نشانی
عمل تو همچو فرزند بدامن تو پیچداگرش ز پیش رانی وگرش بخویش خوانی
بنهادت این چه خصمی است که با دل خلایقنگهت کند خدنگی سخنت کند سنانی
بدلی که از تو لرزد بخدا که می‌نیرزدهمه عمر اگر نشینی بسریر کامرانی
ز چه غره ای ببازو که ز صاحبان نیروبشکست پنجه‌ام د چوقضای آسمانی
تو پلنگ خو چه لافی ز مقام آدمیتکه بجز ز نقش و ترکیب بآدمی نمانی
ز معاد برحذر شو صفت سبع رها کنکه بهر صفت فزونی تو بصورت همانی
ز جهان صغیر بگذر غم عاقبت همی خورکه بهر طریق باشد گذرد جهان فانی