شمارهٔ ۳۳۶
ای عجب ما خسته جان از فرقت جانانهایمبا وجود اینکه با جانانه در یک خانهایم
خویش را بدنام کردیم و به بدنامی خوشیمعاقلان از ما بپرهیزید ما دیوانهایم
هر کسی را کسوت عریانی از حق کی رسدما گدایان در خور این خلعت شاهانهایم
زاهدا محراب و مسجد بر تو ارزانی که ماروز و شب مست و خراب افتاده در میخانهایم
در ازل خوردیم یک پیمانه از مینای عشقتا ابد در وجد و حالت از همان پیمانهایم
پیش شمع روی جانان جان نبازیم از چه روما مگر در عشقبازی کمتر از پروانهایم
هر چه میخواهی بکن ای آشنا با ما که ماتا گرفتار توایم از خویشتن بیگانهایم
گنج در ویرانهٔ دل جستهایم وزین سببروز وشب در کنجکاوی اندر این ویرانهایم
تا بچنگ آریم آنزلف پریشان چون صغیربا صبا در کشمکش گاه و گهی با شانهایم