شمارهٔ ۲۸۰
در گردنش آویخته گیسوی بلندشیا گردن خورشید درآمد بکمندش
رخ آتش و آن خال سیاه است سپندشتا آنکه حسودان نرسانند گزندش
شکرستان لبش رسته خط از مشکیا ریخته آن قند دهان مور بقندش
دارم عجب ای دل که بدین کوتهی بختخواهی ببری راه به بالای بلندش
بر کشتهٔ من گر ز وفا اسب بتازدبر دیده خود جای دهم سم سمندش
نی از دل من یافته تعلیم که باشداین گونه به فریاد و فغان بند به بندش
بر کف سر و جان راز پی هدیه گرفتمیارب سببی تا فتد این هدیه پسندش
میخواست کند صید صغیر آهوی چشمشزلف سیهش دید و خود افتاد به بندش