گنج

شمارهٔ ۲۹۴

۸ بیت
بفشان شکری از لعل لب ای کان نمککز وجود دهنت خلق فتادند بشک
نه همین از غم زلفت رسد آهم بسماککز غم غبغبت اشگم شده جاری بسمک
لطفت افزون بود ایجان ز ملک صد چندانکز بشر لطف پری یا زپری لطف ملک
دوش در خویش نمودم سفر اندر طلبتهاتفی گفت بمقصد رسی الله معک
نقش شد نام تو بر صفحهٔ دل وین عجبستصفحه صدپاره شد و نقش نمیگردد حک
گفتم ای سیم تن از سنگ چرا داری دلگفت این بر زر عشاق بود سنگ محک
عشق آن یار گرانست که در بردن آنچون حلال قد من گشت دو تا پشت فلک
روزی آید شودت وصل صغیرا روزیشب و روز ار زغم یار نگردی منفک